ای دختر با ستان این خاک گنجینه جاودان این خاک هنگامه جنگ تا به پا شد ای زن به توبس ستم روا شد زاین پیش که جنگ هم نبودی در آتش غم نشسته بودی قلب تو پر از هزار رنج است در سینه تو هزار گنج است تا حق تو پایمال کردند بی وجه و بی مجال کردند
باید که ز حق دفاع نمایی تا چند خموش و بی نوایی؟
از آن که تو نور مهر و ماهی در ظلمت شب چرغ راهی ای زن هنرت ضرور باید از جهل ترا بدور باید تو مادر کودکان این خاک تو حامی گلستان این خاک سازنده این وطن تویی تو دهقان همین چمن تویی تو مگذار که حق تو ستانند یا کمتر از آنچه هستی دانند
باید که ز حق دفاع نمایی تا چند خموش و بی نوایی؟
از گرمی آفتاب دانش از رحمت جوی آب دانش شاداب نمای گلشن خویش آباد نمای مامن خویش از فیض هنر مباش محروم در خانه مشو به قید محکوم باید که ز علم آگه باشی گیرم که گلابی، تازه باشی
باید که ز حق دفاع نمایی تا چند خموش و بی نوایی؟
ای زن که دلت ز غصه تنگ است در واهمه از بلای جنگ است جنگ تو همی برای صلح است آواز ترا نوای صلح است ز ابراز نظر مدار پرهیز از بی خردان همیشه بگریز در کسب حقوق خود به پا خیز با یکدلی و به یک صدا خیز
باید که ز حق دفاع نمایی تا چند خموش و بی نوایی؟
در خانه چرا نشسته باشی؟ چون مرغک پر شکسته باشی بالی بگشا برای پرواز از صحن چمن برار آواز بر خیز و جهان از آن خود ساز گلشن ز کویر جان خود ساز آبی به نهال آرزو ده بوسی به جمال آرزو ده بر خیز و بزن ز جهد گامی از دیر بگیر انتقامی بنیاد ستم ز جای برکن زنجیر ستم ز پای برکن
باید که ز حق دفاع نمایی تا چند خموش و بی نوایی؟
ولی شاکر |