محمدی
  
 
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
1384/08/27
رمضان

خوشحالیم که امروز شاهد پیروزی بزرگ و شکوهمند یکی از فرزندان صدیق میهن هستیم. مسروریم که امروز یکی از پاکترین شخصیت های وطن پرچم پیروزی و موفقیت را در دست دارد. Bashardost

 


 
1384/08/27
غیرت پشتونی
در روز گار قدیم یک تاجر بزرگ که همیشه قافله های تجاری اش از یک شهر به شهر دیگر، شب ها را در بیابان ها میگزراند. مجبور شد تا یک پهلوان را جهت حفاظت از دزد ها و قطاع الطریقان ، از جای خریداری نماید.

در انروزگار امان الله خان شاه افغانستان بود و تاجر رفت واز او تقاضا کرد ، تا یکی از پهلوانان اش را برای او بفروشد. خلاصه یک پهلوان را با قیمت بالا خرید و عازم سفر دور و دراز شد.
از قضا که ، راه قافله شان را چهل دزد گرفت و در قدم اول ان پهلوان را دست و پا بستند، وبه نوبت تجاوز(جنسی) را در حق ان پهلوان بیچاره شروع کردند.

زمانیکه نوبت نفر چهلم رسید، پهلوان با تکاپو و فشار زیاد، دست و پا خود را ازاد کرده ، و تمام ان چهل دزد را کشت. تاجر از پهلوان سوال کرد ، که چرا ان کار را از اول نکرد. پهلوان جواب داد که غیرت پشتونی اش اجازه نداد تا نفر چهلم نیز در حق او تجاوز کند.

از سفر باز گشتند ، تاجر مستقیم با پهلوان نزد شاه امان الله  رفت، تاجر از پادشاه خواست تا پهلوان را پس گرفته و پول اش را مسترد نماید. پادشاه واقعه را از پهلوان جویا شد ، پهلوان جواب داد که او وظیفه اش را انجام داده و دزد ها را کشته است. قافله را صحیح وسلامت از شر دزدان نجات داده است.

تاجر رو به امان الله کرده گفت:
جناب عالی ! من هر بار از کجا ۳۹ نفر پیدا نمایم ، تا این پهلوان شما سر غیرت بیاید.

راستی در تاریخ کشور ما چنین بود تا ۳۹ کشور بالای زنان رئیس جمهور های ما که نواسه های عبدالرحمن خان و احمد شاه درانی  بود تجاوز نمیکد غیرت اوغانی(پشتونی) شان برای شان اجازه مقاومت نمیداد (حققت تلخ است)

برگرفته شده از ویب بلاگ مهدی. برای دیدن از آن اینجا را کلیک کنید.


 
1384/08/24
عکس کرزی

Karzai President of Afghanistanکرزی رییس جمهور افغانستان

Taliban Batallion Tanks

تانک جنگی طالبان.

بوش و اسامه بنلادن

 


 
1384/08/22
سرود ملی

سرود مُلی

 

قو قو قــــــــــو برگ چنار
رهبرا شیشته قطـــــــــــار
میزنن چرس و قمـــــــــار
کتی دالر و کــــــــــــــلدار

کاشکی صیاف می بودم
ریش تا ناف می بـــودم
ده زیرِ لیاف می بـــودم
از گناه صاف می بودم

کاشکی فهیــم می بودم
ده چور سهیم می بودم
بلند منزل می داشــــتم
ده آن مقیم می بــــودم

کاشکی جهاد می کدم
نامـم استــــاد می کدم
خوده آباد می کـــــدم
مُلـــکه برباد می کدم

وازکت کشـــال می داشتم
جیب پُر از مال می داشتم
عقــل خال خال می داشتم
رتبه مارشال می داشـــتم

قو قو قو برگ چنار
رهبرا شیشــته قطار
میزنن چرس و قمار
کتـــــی دالر و کلدار

چرا مه نیستم رهبر؟
الله اکــــبر الله اکبر

بر گرفته شده از وب بلاگ محمدی. برای دیدن آن اینجا را کلیک کنید


 
1384/08/18
من آن موجم که آرام ندارم

من آن موجم که آرام ندارم

 


 
1384/08/08
نشستن تا به کی؟

نشستن تا به کی؟


بیا ای نم نم اشک بهاران
ز چشم مردمان بی وطن گو
بیا ای بلبل تنهای عاشق 
برایم قصه باغ و چمن گو
ز باغ و گلستان با من چه گویی؟
ز خوشبوی تن آن گلبدن گو
گه و ناگه دهانی ساز شیرین  
ز دندان و لب و کنج دهن گو
ز شرح حسن روی و موی جانان  
به هر برگ گلاب و یاسمن گو
بیا احوال بزم عاشقان را   
به دور افتاده از هر انجمن گو
به مردمهای شهر صلح و شادی  
ز غمهای دل پر درد من گو
بیا از داغ خونین دل من  
به داغ  لاله دشت و دمن گو
برای لاله عریان صحرا  
ز هر زخم شهید بی کفن گو
ز غم گفتی اگر گاهی برایم  
گهی از غمگساری  هم سخن گو
نشستن تا به کی؟ “محمد” خدا را! 
حدیث همت و برخاستن گو


 
1384/08/08
آزادی

آزادی

دلم چو غنچه چه تنگ است برای آزادی
شود که باز ببینم لقای آزادی
پرنده دل شبهای تیره اندوه
گشوده بال هوس در سمای آزادی
زمین و خور و مه و آسمان به فریادند
به گوش قلب من آید صدای آزادی
برو بگو به طبیب دل گرفتارم
دوایی نیست مرا جز دوای آزادی
بیا که باز نشینیم و یکصدا خوانیم
ترانه ای ز سرود و نوای آزادی
بیا به مهفل مستان شراب عشق بنوش
مپرس ساقی ز چون و چرای آزادی
تنین هر نفسم شد ز حرف حرفش پر
ز آ و زا و الف، دال و یای آزادی
شود که هستی و دارو ندارخویش یکی
به هزار شوق دهم رونمای آزادی
دعا کنید خدا دور داردش ز بلا
بلای جنگ من و تست بلای آزادی
بر آن سریر که زآزاده گی بود حیف است
که برده گی بنشیند به جای آزادی
به مرغ قلب اسیرم ترحمی صیاد
برس به داد من بینوای آزادی
ز خون پاک شهیدان، وطن بسی بستند
به دست و پای تو رنگ حنای آزادی
به هیچ کشتی یی یارب روا مدار چنین
غریق بحر یکی ناخدای آزادی
گهی به کشور آزاده گان برو قاصد
بیار نامه ای از آشنای آزادی
ز دشمنی و کدورت مگو سخن با ما
بیار مژده ز صلح و صفای آزادی
به پای شعر من ای بیخبر بیا بنشین
که تا خبر شوی از ماجرای آزادی
ز اشک دیده مریزان گلی به پای او
ز خون سینه چکان زیر پای آزادی
اگر به سوی وطن رفت جان من روزی
بپیچ جسم مرا در قبای آزادی
طلوع صبح امید است ای نسیم بهار!
ز عطر صلح فشان در فضای آزادی
چه قلبها که نشد در ره وصال او
علیه ظلم و اسارت فدای آزادی
به اشتیاق سرود غزل برای او
قصیده گفت دلم در رسای آزادی
ببین که “محمد” آزاده زنده است هنوز
به آن امیدکه میرد برای آزادی
   


 
1384/08/08
رویای من
رویای من، رویا ی من، رویای بی همتای من
 دنیای من  رویای   تو،  رویای تو دنیای  من
 با آنکه  بیدارم  ولی،  در  خواب  میبینم  ترا 
شامی  بیا در خواب  من، ای خفته زیبای من
ای برق  چشمان  ترا،  وای  مهر  دستان  ترا 
جایی   نمیخواهم   دگر،  جز  قلب  آتشزای  من
گاهی ز هجرم میکشی، گاهی به وصلم میکشی 
ای وصل تو تسکین من، ای هجر تو سودای من
غیر  از  پریشان حالی   موی   پریشان    توام
فکر  پریشانی  مباد،   اندر   سر    شیدای  من
آییم اگر روزی  به  بر، کی میشناسم  پا  ز  سر
من  بی سرو پای توام،  ای خوب سر تا  پای  من
ای تب تویی، تابم تویی، ای خورد و ای خوابم تویی
تا  دیده ام  چشم  ترا،  ای  نرگس  شهلای   من
با حسرت و رویای عشق، در آتش غمهای عشق 
من تشنه صحرای عشق، ای عشق تو دریای من
ای آفتاب، ای ماه من، ای روز و شب  همراه  من
ای  آسمان  آبی ام،    ای    تاره    شبهای من
امشب  اگر از  تاره ها،  پرسی تو احوال   مرا
گویند یک یک  قصه ها، از ناله  و  از نای  من  

 
1384/08/08
بیا شبی

بیا شبی . . .

بیا شبی و برایم گل ستاره بیار
ز نور آتش و از گرمی شراره بیار
بیا و مرهمی از آشتی و عشق و صفا
به روی  سینه صد چاک  پاره پاره بیار
به بال زخمی جان بسته ، ای کبوتر صلح!
پیام آئینه ها را به ا ستخاره بیار
مرا به بحر میفگن خدای را، طوفان!
نوید راه نجات از لب کناره بیار
حریر تیره شبهای اظطراب بسوز
طلوع صبح  پس از شام تار تاره بیار
غریب هر دو جهان ا ست “شاکرت” شاها!
زکات حسن به نیمی ز یک نظاره بیار


 
1384/08/08
مادر
جنت روی زمین و باغ رضوان مادر است
کفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر است
آنکه پیدا شد محمداز وجودش در قریش
وآنکه شاهان پرورانیده به دامان مادر است
آنکه ایزد داد جنت زیر پای او قرار
وآنکه نامش هست والا نزد یزدان مادر است
آنکه لالایی برایم شب به بستر میسرود
روز و شب میکرد با من آنکه یکسان مادر است
ای بلا و آفت گردون مگر نشناختی
آن زنی را که دعایم کرد از جان مادر است
آنکه توفان حوادث ساختش از من جدا
وآنکه ابر دیده ام را ساخت گریان مادر است
آنکه تیمار من اندر روز و شب بد سالهاست
روز و شب هستم برایش زار و نالان مادر است
آنکه جانم را برای لحظه ای از عمر او
صد اگر میداشتم، میدادم آسان مادر است
سر چه باشد خاک پایش را برابر میکنم
توتیا خاک مزارش بر دو چشمان مادر است
آنکه با چشم پر از اشک است باقی، “ شاکر” است
وآنکه چشمش بست با قلب پر ارمان مادر است

 
1384/08/08
بوسهء عشق
تا به کی بر دامن بیگانه گان چنگی زنیم
باید از خود صورتی سازیم و آهنگی زنیم
شیشه را صیقل مباید دیگر از زنگ جفا
از محبت بر رخ آیینه تارنگی زنیم
بوسهء عشقی نثار صورت صلح سپید
از تف لعنت به روی تیرهء جنگی زنیم
وصل باید تکه های شیشه های قلب ما
ما چرا بر شیشهء دلهای هم سنگی زنیم
گر چه تاریک است ره، ما یک دو گامی طی کنیم
گر چه دور افتاده منزل، یک سه فرسنگی زنیم
بس که ورزیدیم “شاکر” عشق شد معتاد ما
نه شرابی سر کشیم، نه پیالهء بنگی زنیم

 
1384/08/08
باید از حق دفاع نمایی
ای دختر با ستان این خاک      گنجینه جاودان این خاک
هنگامه جنگ تا به پا شد        ای زن به توبس ستم روا شد 
زاین پیش که جنگ هم نبودی  در آتش غم نشسته بودی
قلب تو پر از هزار رنج است      در سینه تو هزار گنج است
تا حق تو پایمال کردند             بی وجه و بی مجال کردند


باید که ز حق دفاع نمایی         تا چند خموش و بی نوایی؟


از آن که تو نور مهر و ماهی      در ظلمت شب چرغ راهی
ای زن هنرت ضرور باید            از جهل ترا بدور باید
تو مادر کودکان این خاک           تو حامی گلستان این خاک
سازنده این وطن تویی تو          دهقان همین چمن تویی تو
مگذار که حق تو ستانند          یا کمتر از آنچه هستی دانند


باید که ز حق دفاع نمایی         تا چند خموش و بی نوایی؟


از گرمی آفتاب دانش                 از رحمت جوی آب دانش
شاداب نمای گلشن خویش        آباد نمای مامن خویش
از فیض هنر مباش محروم           در خانه مشو به قید محکوم
باید که ز علم آگه باشی             گیرم که گلابی، تازه باشی


باید که ز حق دفاع نمایی            تا چند خموش و بی نوایی؟


ای زن که دلت ز غصه تنگ است   در واهمه از بلای جنگ است
جنگ تو همی برای صلح است     آواز ترا نوای صلح است
ز ابراز نظر مدار پرهیز                  از بی خردان همیشه بگریز
در کسب حقوق خود به پا خیز      با یکدلی و به یک صدا خیز 


باید که ز حق دفاع نمایی            تا چند خموش و بی نوایی؟


در خانه چرا نشسته باشی؟        چون مرغک پر شکسته باشی
بالی بگشا برای پرواز                  از صحن چمن برار آواز
بر خیز و جهان از آن خود ساز        گلشن ز کویر جان خود ساز
آبی به نهال آرزو ده                     بوسی به جمال آرزو ده
بر خیز و بزن ز جهد گامی             از دیر بگیر انتقامی
بنیاد ستم ز جای برکن                 زنجیر ستم ز پای برکن

 
باید که ز حق دفاع نمایی             تا چند خموش و بی نوایی؟

ولی شاکر


 
1384/08/06

بر لبانم غنچه ی لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگیر و افسرده است

نه سرودی، نه سروری

نه هم آوازی نه شوری

زندگی گوئی ز دنیا رخت بر بسته است

یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است

این چه آ ئینی؟ چه قانونی؟ چه تد بیری ا ست؟

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر

من ازاین آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم.

جنبشی، شوری، نشانی، نغمه ای، فریاد هایی تازه می جویم.

من بهر آیین و مسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من ترا در سینه امید دیرین سا ل خواهم کشت

من امید تازه می خواهم

افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه می خواهم.



کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش

نیستم شبکورکز خورشید روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من که یکجا، یک زمان ساکت نمی مانم

با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش

من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هرروز

جویبارم من که تصویر هزاران پرده درپیشانیم پیدا ست

موج بی تابم که بر ساحل صدف های پری می آورم همراه

کرم خاکی نیستم من، آفتابم، جویبارم، موج بی تابم.

تا بچند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ما ند ن؟

تا بچند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟

شهپر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش د ا شت

آفتابی را بخواری در حریم ریشخند ش دا شت

گوش سنگین خدا از نغمه ی شیرین ما پر بود

زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما

چو بید از باد می لرزید.

اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری؟

اینک آن همبستری با دختر خورشید

واین همخوا بگی با مادر ظلمت؟

من هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد

گرده ی من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد.

زند گی یعنی تکا پو

زند گی یعنی هیاهو

زند گی یعنی شب نو، روز نو، اند یشه ی نو

زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو

زندگی بایست که سرشار از تکان و تازگی باشد.

زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذ یرد.

زندگی بایست یکدم، یک نفس حتی، زجنبش وانماند

گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.

زندگانی همچون آب ا ست

آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوی گند می گیرد.

در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد.

آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.

مرغکان شوق در آئینه ی تارش نمی جوشند.

من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نا دیده فرو می آورم جز مرگ

من زمرگ از آن نمی ترسم که پایانی است بر طوماریک آغاز،

بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایان است.

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم

من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده با شد.

من نمی خواهم به عشق سالیان پا بند بود ن

من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بود ن

من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشید ن

من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.

قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد

سینه ام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه می خواهد.

من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن

قرن ها اورا پرستیدن نمی خواهم.

من خدای تازه می خواهم

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را

گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام می پرستی

من به ناموس قرون بردگی ها یاغیم دیگر

یاغیم من، یاغیم من گو بگیرندم بسوزندم

گر به دار آرزوهایم بیاویزند

گر به سنگ ناحق تکفیر

برای تان یک جوک کوتاه می گویم به دلیل اینکه طنز طولانی بود و ممکن است منده شده باشید. البته با معزرت که جوک به  اینگلیسی است.
john:who is current priminister of china
bob:Mr john, Hoo is priminister of china
john:I am asking you, who is the priminister of china
bob:I am saying that Mr Hoo is priminister of china
john:I am asking you the question and you are asking me back
bob:No i did not ask you the question back john
john:then why did you not tell me the name of priminster of china
bob: i told you that Mr Hoo is the priminister of china and the spelling is H-O-O
john:Oh sorry john. i got it now. thanks

شاد و موفق باشید.


 
1384/08/06
آخر خودم

 

آخر، خودم!

 

گـــر جهنم ســـاختم فــــردوس هم میسازمت

ای وطن میسازمت آخـــر خــودم میسازمت

 

 

آنقدر هایی که میگویند کـــــاهل نیســــــــتم

با تفنگت گـــر شکســـتم با قلــم میسـازمت

 

آینــــه در آینــــه در رهگـــذار عــــــــاطفه

سنگ اندر سنگ در راه ســتم میســازمت

 

هر که آمد بر سرت بم ریخت، اما غم مخور

من از آهنپاره های ســـــــرخ بم میـسازمت

 

غم مخــور ای خانهء ویران ولی زیبای من

با نفــــس هــــــای امیـــدم دمبدم میسازمت

 

تا تو زیباتر شــــــوی گل میشوم گل میشوم

باورم  کـن یک رقم نی یک رقم میسازمت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 31818


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها